December 14, 2017

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 2, 2016

Please reload

یک روز

 

با چشمانی بسته کورمال کورمال دنبال ساعت میگشتم تا صدایش را خفه کنم. باز هم صبح دیگر و صدای ناموزن کلاغهای سیاه. پلکهایم بقدری سنگین بود که نای گشودنش را نداشتم. تصاویر از جلوی چشمان بسته ام رژه میرفتند.از خیالی به خیال دیگر موضوعات یکدیگر راقطع میکردند.دیگر بس بود. باید بیدار میشدم.
شهر پر از رنگ و زندگی بود.کافه ها غلغله. صدای بلند خنده ها که هنوز نمیدانستم از روی شادیست یا جزیی از زندگی روزمره اما هر چه بود شاد و بی دغدغه می نمود
عاشق مافین بودم.نوعی کیک انگلیسی که با طعمها ومزه های متفاوتی طبخ میشد.یک قهوه عالی با مافین اسفناج و پنیر همراه با کره میتوانست بهترین طعم شور و شیرین برای شروع یک روز افتابی پاییز باشد. میزی در امتدا پیاده رو پیدا کردم .همچنان که شهر و شلوغیها را تماشا میکردم مشغول صبحانه خوشمزه ام شدم.
درست روبروی من مقابل کتابخانه بزرگ شهر دخترکی هارپ مینواخت.چهره اش پر از گرما و امید بود.لبخند زیبا و پر احساسی داشت. ساعت بزرگ شهر سه بار نواخت و ترن زمخت و کهنه اهنی با سرعت از روی پل رودخانه وسیع شهر گذشت و نگاه من در ان نقطه پرشتاب جا ماند.
شهر جالبی بود و برای یک تازه وارد فضای زنده و جذابی داشت. ان تازه وارد پدرم بود که تقریبا بیشتر صبحها در یکماه گذشته به قاعده بعد از خوردن صبحانه خودش را به اتوبس ساعت هشت و پنجاه و چهار دقیقه صبح میرساند تا بقول خودش در میدان جرج زیر ساعت بزرگ شهر در محوطه سیتی هال بنشیند و ادمها و محیط جدید را رصد کند .و امروز من تصمیم گرفته بودم که به او بپیوندم و صبحانه را کنار پدر و در فضای او سر کنم. از هر دری حرف می زدیم و طبق معمول من غرق خودم شدم و حضور او را فراموش کردم.
همانطور که مشغول نوشیدن قهوه  بودم  رویای دیشبم در ذهنم زنده شد.خواب میدیدم جایی همه جمع بودند و من به مناسبتی ساز میزدم  صحبتی درگرفت  و بحث به جایی کشید که یکی میگفت "سواد شعور نمی اورد" من مخالفت کردم و میگفتم این یک حرف کهنه است.
عجب خواب عجیبی دیده بودم. این جمله حسابی فکرم را مشغول کرده بود. باید عجله میکردم وگرنه اتوبوسم را از دست میدادم تمام شواهد ذهنی و تجربیاتم میگفت این یک منطق خرافی قدیمیست برای مظلوم نمایی و توجیه بیسوادی. اتفاقا به نظر من دقیقا سواد شعور می اورد و اگر جایی انسان بیسوادی با شعور محسوب می شد  اتفاق نامبارکی رخ داده بود.اصلا مسیر با سواد شدن اندیشیدن و تمرین تفکر است ...اما اینکه چرا "سواد" نامیده میشود البته عجیب مینماید!
مثل این است که بگوییم هند دموکرات ترین کشور روی زمین است که هفتاد و دو ملت کنار هم بدون جنگ و خونریزی سر میکنند!
اما دموکراسی وبه اصطلاح  شعوری که مبنایش اگاهی و سواد نباشد نوعی زندگی قبیله ای و حکومت ریش سفیدان است.


سوار اتوبوس شدم. صبح قشنگی بود بیخیال رویای شب قبل  از پنجره دور دستها را تماشا میکردم. اتوبوس از شهر دورتر و دورتر میشد . دشت و درخت و پرندگان جایگزین  ادمها شده بودند.این هم نوع دیگری از زیبایی یک صبح پاییزی بود. افتاب و سکوت و زلالی اسمان.مسیر طولانی در پیش داشتم.کتابم را از کیفم در اوردم و غرق خواندن شدم.به جمله جالبی رسیدم." میشل تمرین تمدن را سالها پیش از نیاکانش به ارث برده بود"
سوادو اموزش  میتواند شعور بیاورد و بیسوادی عین بی شعوریست ... تکرار طوطی وار سنتهای خوب و بد گذشته،فقدان تلاش و مفهوم مطلق در جا زدن و در انتها ...جمله توجیهی "سواد شعور نمی اورد".

فوریه 2013

Please reload