December 14, 2017

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 2, 2016

Please reload

تراژدی مذهب

 

از پله ها که بالا می رفتم با رییسم مواجه شدم، مردی جا افتاده، تحصیلکرده فرنگ، با ظاهری بسان یک مدیر.سختگیر اما مهربان بود، همه از او حساب می بردند،یعنی میشد گاهی از زیر کار در رفت و در نهایت نیز رضایتش را جلب کرد. از من خواست تا نیم ساعت دیگر به اتاقش بروم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ می خواست از چه چیز حرف بزند؟!

هم نگران بودم و هم یقین داشتم که خطایی از من سر نزده است. هفته های اخیر را در این زمان کوتاه مرور کردم .گاهی صبحها تاخیر داشتم اما مشکل،این نبود چون این تاخیرها معمولا طی چانه زنیهایی با دربان اداره حل و فصل می شد. کار فصلنامه را هم که درست انجام داده بودیم و در چاپ آن هم که مشکلی پیش نیامده بود. حراست اداره هم که ظاهرا مشکلی با من نداشت.ناگهان یادم افتاد که من یکماه پیش برای گزینش به هسته مرکزی  وزارتخانه مربوطه رفته بودم .چه روز پر دردسری  بود.

من به اتفاق یکی از همکاران خانم ان روز مبارک جهت پاره ای پرسش و پاسخ  احضار شده بودیم البته ناگفته نماند که این اتفاق میمون شامل حال تمام کارمندان آن اداره می شد و یا شده بود و آن روز هم نوبت ما بود.به ساختمان قدیمی و عریض و طویل وزارتخانه  رسیدیم ،صدای تپش قلبم را می شنیدم نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظارم است.زندگی در سرزمینی که هر دم از باغی بری می رسد و هیچ چیز  در آن قابل  پیش بینی نیست هم داستانیست.
راهی طبقه ششم این ساختمان فسیل شدم، بنایی که به نظر می رسید سالیان سال به همان شکل ،قدمت و اصالتش را حفظ کرده و مسؤلین صرفه جو گر بودجه ای صرف ظاهرش نکرده اند از همان طبقه اول با دیدن جو  خوفناک  اداره ای دولتی  با فضای تیره و تارش پاک  روحیه ام را باخته بودم، ناخود آگاه هر لحظه دستم می رفت سراغ مانتو و مقنعه تا" تار مویی رها نباشد "، فضا طوری بود که هر غریبه ای از بیرون وارد می شد، همه چشمها سر تا پایش را بر انداز می کردند.جزیره ای بود برای خودش .
در و دیوار از پرچمهای سیاه و پارچه هایی از شعارهایی درباره تقوا و پرهیزگاری و دیانت پوشیده شده بودند.گویی واحد گزینش در طبقه هفتم ساختمان واقع شده بود.با آسانسوری بزرگ و قدیمی به ان طبقه  رفتیم، این بخش جزیره حتا متفاوت تر هم می نمود.
ظهر بود و ساعت ناهار و نماز.از بلندگوهای طبقه صدای اذان و قرآن بسان عربده ای فضا را پر کرده و این روحانیت مضاعف  سردرد شدیدی را در من  موجب شده بود و به اضطرابم می افزود.به خودم دلگرمی می دادم که نباید از چیزی بترسم و جای نگرانی نیست. چند ماهی بود که در محل کارم دایم با خودم کلنجار می رفتم که آنجا جای من نیست و میخواستم برای همیشه ترکش کنم.چندین بار رفته بودم که با مدیرم صحبت کنم که دیگر نمی خواهم اینجا کار کنم. اما هر بار چیزی پیش آمده و نشده بود.پس خیلی هم نتیجه این گزینش نباید برایم مهم می بود.
فکر کردن درباره فلسفه وجودی این هسته  به اعصابم فشار می آورد. نوعی تفتیش عقاید و کنجکاوی  در زندگی شخصی و نگرش آدمها بدون توجه به  ماهیت  انسان  و نقش اساسی او در  سرنوشت جامعه. دیکتاتوری مذهب و خرافات .اصلا اهمیتی نداشت که چه اندازه در حرفه ات توانا باشی تنها نکته مهم این بود که مثل آنها فکر و زندگی کنی و همه چیز را از دریچه ای ببینی که آنها می بینند و البته این هم مهم نبود و مهمتر آن بود که بتوانی یک نمایش دروغین ترتیب دهی و نقابی به چهره ات بزنی  و اگر چه درونت متفاوت بود بتوانی نقش آن نقاب را خوب بازی کرده و تظاهر کنی چیزی هستی که آنها دوست دارند. این می توانست در دراز مدت عاقبت ترسناکی داشته باشد چرا که بتدریج خودت هم باورت می شد.  این همان دلیلی بود که می خواستم کارم در یک اداره دولتی را ترک کنم .
اولش سعی کردم طوری رفتار کنم که آنها دوست دارند. اما من بازیگری حرفه ای نبودم و خیلی زود دستم رو شد.
در سالن انتظار نشسته بودیم، خانمهای کارمند از اداره ها و سازمانهای مختلف برای امر مقدس گزینش  صف کشیده و بسان مجرمان، نگران صدور حکم و گذر از فیلتر این هسته مخوف بودند تا بتوانند در جایی مشغول بکار شوند و یا کارشان را حفظ کنند.چهره هایی در هم و غمزده و پر از اضطراب. تمام فضا پر شده بود از ترس و وحشت آدمهای بیپچاره ای که باید باب میل دیکتاتوری با شکوه  پاپهای مقدس ماب رفتار می کردند ؛ باب میل آنها که دقیقا  "جلاد دیگر اندیشان" بودند.
یک به یک اسامی را صدا می زدند و هر نفر یکساعتی موردپرسش و پاسخهای آنها بود از سرک کشیدن در زندگی شخصی و پرسش از چگونگی گذران اوقات فراغت گرفته تا انواع غسلهای واجب و مستحب که حتما دانستن ان نقش پر رنگی هم  در انجام حرفه مربوطه شخص  می توانست داشته باشد و بدون علم به این مسایل احتمالا نمی شد متخصص بود!این خیلی مهم بود که به جای رفتن به تیاتر یا خواندن کتاب و روزنامه تلوزیون تماشا کنی یا با عمه و خاله و مادر بزرگ  حشر ونشر داشته باشی و به میزان آگاهی و دانشت می افزود.اگر می خواستی در این آزمون سربلندباشی نباید وقتت را به بطالت صرف امور بی مصرف فرهنگی میکردی .
 در سالن انتظار درباره آداب نماز و وضو و طهارت و خلاصه هر چیزی که باعث پرهیزگاری و تقوا بود گفتگو می کردند،  همانطور که چهره ها را برانداز میکردم و به حرفهای این جماعت فلکزده گوش می دادم ،صدایم زدند.
 وارد شدم، اتاقی نسبتا مرتب با فضایی نسبتا روحانی. زنی با چادر سیاه که تمام احکام و احادیث را برای گرفتن آن صندلی از بر بود تا در جایگاه قاضی حکم سرنوشت ساز را صادر کند.پشت میز ریاستش نشست و لحظاتی بعد مرد مستخدم ظرفی پر از میوه روی میزش گذاشت؛ میوه هایی که این روزها تهیه آن کار همین هسته صرفه جوگر و بی بضاعت گزینش و اداره های دولتی بود.زنی بلند قلمت که استثنایا چهره اش ژولیده هم نبود و ته آرایشی هم داشت و به نظر می رسید با هزار ترفند خودش را در آن لباس جا داده  و آن جا نشسته بود، همانطور که زیر چشمی مرا برانداز می کرد پرتغالی درشت را پوست کنده و چنان با ولع می خورد که آب آن به بیرون می پاشید ،در حین خوردن با خونسردی و احساس قدرت پشت آن میز پرسشهایش را شروع کرد ؛طبق معمول درباره پاره ای مسایل شرعی و شخصی.  دقایق اول سعی کردم تا حد امکان جوابهای دلخواهش را بدهم البته درباره سوالات شخصی و اما درباره بخش شرعی حتا اگر می خواستم هم نمی توانستم و همیشه در این مورد ضعیف بودم.
ناگهان به خودم آمدم که نتیجه انقدرها هم برایم اهمیت ندارد. مهمتر آن بود که پس از خروج از آنجا از خودم راضی باشم تا اینکه مشتی ریاکار و نان به نرخ روز خور را راضی کرده باشم. میان نصایح دینی و اموزشهای بی مصرفش ناگهان منبر را بدست گرفته و از راههای  دیگر  رسیدن به سعادت سخنرانی کردم . از ادبیات غنی فارسی و فردوسی که پیامبر هم نبود گفتم، زن از تعجب چشمانش گرد شده بود و نگاهش حکایت از ان داشت که زبان سرخم سر سبزم را به باد خواهد داد. رشته سخن را از من گرفته و شروع به ارشاد من کرده بود . وقت رو به اتمام بود ، مطمین بودم که ردم .بخصوص که با من دست داد و از آشنایی با من ابراز خرسندی کرده بود. آنها اینگونه آداب را جز در مواقعی که شکاری به تورشان بخورد  اصلا نمی دانند و در مواجهه با ارباب رجوع حس  خدایی دارند.دست دادنش با من معنای خوبی نداشت و این را فهمیده بودم ."دشمن"را شناسایی کرده بود، تمام راه که از میدان توپخانه به سمت خیابان ایتالیا می رفتم با همکارم سوال و جوابها را مرور می کردیم.
بررسی پرونده توسط هسته محترم گزینش یکماه طول کشید . پس از یکماه که مدیرم را در راه پله ها دیده بودم از من خواسته بود که به اتاقش بروم.
در زدم  و وارد شدم. مثل همیشه با جذبه پشت میزش نشسته بود و روی صندلی چرخدارش به این طرف و انطرف می چرخید احوالم را پرسید اما مثل همیشه نبود، نگاهش را از من می دزدید و به چشمانم نگاه نمی کرد، عصبی بود و ناگهان بی مقدمه خبر  رد صلاحیت من از گزینش را داد.نمی دانم چرا ناگهان زدم زیر گریه و پرسیدم یعنی می خواهید اخراجم کنید؟جواب داد نتیجه این نامه بیکار شدن شما نیست اما باید که نحوه همکاری ما تغییر کند، 
خبر رد صلاحیتم در اداره پیچیده بود ، بچه ها تماس می گرفتند و ابراز تاسف می کردند.اما من عمیقا برای خودم یا از دست دادن کارم غمگین نبودم. افسوس من همه از بی کفایتی و حماقت سیستم مخوف دیکتاتوری مذهب بود که چه بسا نیروهای مفید  را از دست می دادند و برای تداوم خود از ویرانی این سرزمین خرج می کردند و نیاز به بلاهت داشتند نه شجاعت و اندیشه. با دقت آدمها را زیر ذره بین قرون وسطایی خود می بردند و در پی آن بودند که تیشه به ریشه اندیشه بزنند تا تنها حیات خودشان تثبیت شود.
" هراس من باری همه از مردن در سرزمینی بود که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون می شد"
در راه خانه به این فکر می کردم که چرا ناگهان برای چنین موضوع اشک ریخته بودم؟ آنها آینده این مرز وبوم را به قیمت بقای بی ارزش و کوتاه مدت خود به بازی گرفته بودند.امروز سالها از آن ماجرا میگذرد و وقتی به آن فکر می کنم حس خوبی دارم که  نه تنها از جنس آنها نبودم بلکه نتوانستم نقابی بر چهره بزنم و نقش دلخواه این جماعت  را بازی کنم !.من موجبات لذتشان را فراهم نیاوردم و احساس می کردم حرکتی کرده ام.
آبان 1384
 
 
 

 

Please reload