سکون


در چهار راه زمان ایستاده ام سنگین

پشت سر کوههایی فراخ

پیش روی دریایی بی انتها

با افقهای تاریک و روشن

بسیار

دوباره گم شده ام من

در زمینی نرم

!پشت سر کوهها حرکت می کنند انگار

کوههایی نا ایستا... رونده

دریای پیش رو چه خوفناک

و

دشتها و افقهای دور و بر مبهم

در وسط مکان

در وسط زمان

نقطه ای هستم به قامت سنگریزه ای

سنگریزه ای به وزن صخره ای

فرو رفته در سکون

روشنایی پخش گم بی انتها

تاریکی پخش گم بی انتها

زمان می رود تا به ته برسد

زمان به ته می رسد به ته

و من همچنان صخره ای ساکن

فرو رفته در دل زمینی نرم

بی تردید زنده نیستم من

چشمانم راباز میکنم

انگشتانم را حرکت میدهم

قطره ای اشک از گوشه چشمانم فرو می چکد

صورتم را نوازش میکند

و در تاریکی موهایم محو شد

نه کوهی پشت سر و نه دریایی پیش روی

معلق چرخ میخوردم تا بمیرم

من مرده بودم

در چهار راه زمان

در چهار راه مکان

مارچ 2015