December 14, 2017

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 3, 2016

October 2, 2016

Please reload

انسان را رازهایش می سازد

 

از  اتاق که بیرون می روم  یک لحظه در آینه خودم را می بینم. یکه می خورم بر می گردم و  مکثی می کنم به خودم خیره می شوم دستی به صورتم می کشم و به نگاهم دقیق می شوم آن برق و در خشش همیشگی از نگاهم محو و آثار گذر زمان در چهره خسته ام پیدا شده است. از آینه دور می شوم و کمی از دورتر به خودم نگاه می کنم و امیدواری می دهم که آنقدرها هم تغییر نکرده ام.

غرق  سبک سنگین کردنهای خودم ، صدای زنگ  می آید نه یکبار ، چندین بار پشت سرهم ، انگار زمانی طولانی در این دنیا نبودم. از صبح که از خواب بیدار شده بودم قبل از شستن دست و صورتم یک راست رفته بودم سراغ کتابخانه. نمیدانم پی چه می گشتم فقط می گشتم .. شاید دیشب خوابی دیده بودم که  بی آنکه بدانم چه می خواهم  می گشتم . چشمم به کتابی افتاد، "یادداشتهای روزانه"  ویرجینیا وولف.

به آرامی آن را ورق زدم، رویاهایم زنده می کرد و انگیزه  شروع یک روز دیگر در من بیدار می شد. یک آن دلم پر کشید که بروم سراغ رنگهایم و آنها را روی پالتم بچینم و بومم را رنگی کنم؛فقط رنگی . بدون هیچ موضوعی. تصویری محو و مبهم از پس ذهنم می گذشت تصویری از سایه های در هم  و راز آلود درست عین زندگی.با خودم فکر می کردم که اگر  نقاشی در زندگیم نبود  چه  می کردم.

 پشت سه پایه نشستم  با قلموهای درشت شروع کردم به خط خطی کردن. بازی با رنگها آرامم میکرد و حس خوبی داشتم در دنیای دیگری سر می کردم، دنیایی دور از واقعیت.

اتاق نور گرم و زیبای آفتاب پاییزی را داشت نوری که رنگها را به طرز اغراق آمیزی نارنجی و شفاف کرده بود و زندگی در آن موج می زد از پنجره به اسمان و درختان همیشه  انبوه نگاهی انداختم. صدای کلاغها هم که انگار جزیی از طبیعت پاییزی بود ؛ ثابت ثابت. با رنگها روی بوم بازی  میکردم و نوعی حس آزادی داشتم ؛حسی که در واقعیت زندگی نظیرش را نمی یافتم. انگار نبودم و رها بودم . دست از کار کشیدم . ظهر شده بود.روی صندلی پشت میزم نشستم  پر بودم از گذشته و آینده، خاطرات گذشته جلوی چشمانم رژه می رفتند و برای لحظاتی لبخندی کمرنگ روی لبانم نقش می بست و گاه  نیز پر می شدم از اندوه.

به حال  برگشتم و سری به آشپزخانه زدم همه چیز درهم و نامرتب بود همیشه عادت داشتم شب قبل از خوابیدن همه چیز را مرتب و محیای  فردا کنم تا صبح مجبور نباشم کارهای روز قبل را انجام دهم. شب گذشته اما همه چیز را همانطور دست نخورده رها کرده بودم.

تنهاییم را دوست داشتم ، اما خیلی از وقتها واقعیت زندگی  آن را می بلعید  و بتدریج   برای خود غریبه ای بیش  نبودم غریبه ای گم شده  شبیه به ماشینی که مجموعه ای از کارها را تکرار می کند تا روزش شب شود.

صبح آن روز را به جستجو در کتابخانه و سرک کشیدن لابلای کتابها و رنگی کردن بومی خالی گذرانده بودم . با صدای زنگ به واقعیت برگشته بودم ،فضایی که انگار هرگز برای آن ساخته نشده بودم و چندان نقشی هم در آن نداشتم. واقعیت برای من نوعی تکرار و نقش بازی کردنهای خسته کننده بود.....                                           

زندگی انگار جبری به همراه دارد که سخت قادر به تغییرش هستیم .کجدار و مریض با آن کنار می آییم و برای خود خلوتی می سازیم تا به آن پناه بریم. پناهگاه من خودم بودم و امان از وقتی که این خود خالی می شد.

 آدمها در نهایت خودشان را دارند  و بیرون از آن هرگز خبری  نبوده و نیست.

تابستان 1386

 

 I am going out of the room,for a moment i am looking at the mirror to myself,i am upstarting, returning and pausing off, looking at my face carefully,touching my face,looking at my eyes carefully,i am filling no usual scintillation and  shining  in my look,it was efficacy of passing time on my tired face, i get far from the mirror and look at again myself  from away and tell my self :"you haven't have a big change'.

I was on my dreams that the bell was rang,not only once but also several times non stopped! 

i was thinking with myself maybe  i wasn't in this world for a long time from morning till now!

in the morning when i had woke up, before washing my hand and face,i had gone toward the library directly, i didn't know what i was looking for it,just looking for. perhaps last night i was dreaming some things,so unconscious without any reason just looking for and looking for! suddenly my eyes fell to a book..." Daily Notes" from "Virginia wolf"!

I leaf through the book slowly, it made alive my dreams, it was getting me idea and motivation to start another day,one moment my heart was flied to going to the colours and set it on my pallet and then just covered  the canvas by much colours, only colourd not any more.it was an enigmatic and misty image behind my mind, image of  in volute  and mysterious shadows, exactly similar to life! i was thinking without art what was my fate! could i feel calmness even for a short time?!

I sat down near the easel and start with large brush to coloring the canvas, a kind of playing with colours that getting me calmness.

I felt good , i felt i am living in another peaceful world,not real world.

it was a warm light that room was surrounded by that,beautiful Autumn sun ! a sort of light that had given a اheat and lucid to the room, full of life,i glanced to sky and heap trees from the window ; trees, crow's song  was a rest of Autumn nature; permanent and constant! i was playing by colours yet, enjoyable feeling like freedom that i couldn't find it in real life any time,i was feeling i am not in the real world, i was at the vacuity I  left painting after an hour and sat behind the desk, i was full of past and future.all my past memories parading  in front of my eyes , for some moments it was smile  on my lips and sometimes i was filling of anger and grief! ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Please reload